در اتاقی نشستم اندک زمانی نیست که باد با زوزه هایش خبر از باران می دهد و بی قرار و غم زده . باران گرفت ,بارانی بس زیبا ,روزهای پاییز در حال کوتاه شدن اند و زندگی هم همپایش ,حتی آسمان هم دلش گرفته است هوا کیپ و ابریست خورشید ناپیداست تاریک است و بادی سرد می وزد تنها صدای چک چک باران می آید زمان هم غم ناک و خسته است و به کندی پیش می رود...شب فرا رسید, باران بند آمد, انگار که ابرها با گریه خود را خالی کردند و سبک شدند,باد هم آرام شد انگار آن هم از ناراحتی ابرها بی قرار بود, اتاق نمور من هم تاریک شد و اندک نوری نقره فام از ماورای شیشه ی پنجره به درون می تابید همه جا را سکوت فرا گرفته بود و من همچنان نظاره گر این آرامش بودم براستی چه آرامشی , شگفتی شب در آن است که همه چیز را آرام می کند زمان هم به خواب رفته است آرامشی که چندی دیر نمی پاید و صبح جای آنرا فرا می گیرد و خدا داند که فردا تقدیر چیست این آرامش ارزشمند شب نادیده گرفته شده است بطوری که تصویر شب در ذهن ها تصویری تیره و تار است اما در اصل اینگونه نیست و شب چیزی جز آرامش مطلق نیست بیاییم به گونه ای دیگر ببینیم.
نظرات شما عزیزان: